Sunday, April 11, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب بخش ادبيات و فرهنگ "مهر زنجان"بارگذاري مي شود
شماره 78
بوف كور به مثابه يك رمان
زهرا خسروي
متن حاضر كه به قصد بررسي "بوفكور" صادق هدايت نوشته شده است، فرض را براين قرار داده كه "بوف كور" رمان است و نه
داستان بلند چنان كه گاه آن را چنين اطلاق كردهاند. اين نوشته درصدد يافتن ويژگيهاي مدرن اين رمان براساس مقالهاي از دكتر آذر نفيسي با عنوان "واقعيت در رمان مدرن " (1)ميباشد. مقالهي مذكور رمان را نوع ادبي فراري دانسته و تعاريف لغت نامهاي را براي تشيخص آن ناكافي ميداند و باز جستاش را منوط به بررسي رابطهي ميان اثر داستاني و واقعيت خارجي فرض ميكند. نفيسي با ارايهي مثالهايي از دن كيشوت (سروانتس) و تام جونز (هنري فيلدنيك) واقعيتي كه در سالهاي اوليه تولد رمان مطرح ميباشد را با واقعيت رمانهايي چون محلهي واشنگتن (هنري جميز) و اوليس (جويس)، در جستجوي زمان از دست رفته (پروست) مقايسه كرده، ويژگيهايي را براي رمان مدرن برميشمارد كه به نظر ميرسد ميتوانند محكي براي سنجش يك رمان مدرن باشند . با چنين نگاهي به سراغ بوف كور ميرويم
.
اگر چه "بوف كور" را نخستين رمان فارسي نميدانند و به گفتهي كساني چون آرين پور و نفيسي(2)رمان سه جلدي "شمس و طغرا"ي محمد باقر ميرزا خسروي اولين رمان فارسي است كه به سال 1327 هـ ق (1907 م) منتشر شد و پس از آن هم كتابهايي چون "فتوحات كورش" و "ستارة ليدي" نوشتهي شيخ موسي كبودر آهنگي، "داستان باستان يا سرگذشت كورش" نوشتهي ميرزا حسنخان بديع و "دام گستران يا انتقام خواهان مزدك" به قلم صنعتي زاده كرماني، "تهران مخوف" نوشتهي مشفق كاظمي و البته "كي نبود، يكي نبود" محمد علي جمالزاده به وجود ميآيند.، اما با "بوف كور" صادق هدايت زبان داستان فارسي عمق و گسترش پيدا ميكند. شخصيتهاي داستاني او به فرديت ميرسند و در واقع اولين رمان فارسي به معناي واقعي زاده ميشود. در اين رمان خواننده به همراه راوي از سطح ظاهري امور گذشته و به درون ميخزد و در پس روابط و سنن فردي، فرهنگي و اجتماعي جامعه به واقعياتي نهفته و پيچيده دست مييابد
.
نفيسي در مقاله مذكور به نقل از يان وات در كتاب طلوع رمان ميگويد:”رمان در خدمت واقعيت است“ او معتقد است اگر در گذشته قصه يا رمانس در خدمت ايدآل يا آرمان يا در خدمت اخلاقيات اجتماعي بود، رمان به دنبال ايدهآلها نيست و به سمت واقعيت گام برميدارد و عواملي چون فرديت يافتن شخصيتها، تعيين مكان و زمان مشخص و زباني كه توهم واقعيت ايجاد كند به اين امر ياري ميرسانند. شايد به طور مشخص چنين ويژگيهايي در "بوفكور" ديده نشود، اما با توجه به اينكه بوفكور اثري فانتاستيك است و به گفته باختين(3)؛ داستانهاي فانتاستيك اساساً رئاليستيك هستند، رابطهي واقعيت و رمان "بوفكور" بر ايمان روشن خواهد شد
.
فانتزي(4) يا خيال سازي كه وجه مهمي از ادبيات و هنر در سدههاي اخير و يكي از مفاهيم نقد ادبيـ هنري است، برداشتي متفاوت از واقعيت و تكنيك جانشين(5) براي فهم و انطباق با هستي است. فانتزي غير عقلاني نيست اما امري شبه عقلانيست. واقعگرا به معناي عام نيست، اما سورئال و در جهت گسترش افق واقعيت است و با سفري به درون ذهن نيمه ناآخودگاه(6) به صورت پهنهاي روان شناختي عمل ميكند. فانتزي ادبيات گريز نيست و عميقاً با آگاهي درگير است و واقعيت را با ابعادي ظريف و نامنتظر از ديد يك زيبايي شناسي بيان ميكند. نورتو فراي ميگويد: در فانتزي همه چيز امكان دارد اما در محاكات فقط براساس تجربههال عمل ميشود. محاكات بدون فانتزي چيزي نيست جز يك گزارش واقع گرايانه از واقعيت عيني و فانتزي بدون محاكات يك نوآوري مصنوعي صرف خواهد شد
.
بن مايههاي(7) اساسي فانتزي را جهانهاي خلق شده و جابجايي زمان دانستهاند. موضوعات جالب توجه در فانتزي مرگ و زندگي است و اثر نه در تصوير اين پديده بلكه واكنشي نسبت به آنهاست. در واقع فانتزي شكلي از آشنايي زدايي(8) به هدف ناآشنا ساختن تعبير معلوف از واقعيت و ساختن دوبارهي آن به شكلي ديگر براي نگاهي كنجكاوانه و موشكافانه به همان واقعيت است. با چنين نگاهي است كه ميتوان زمان و مكان در هم شكستهي بوف كور را گاه نزديك به دورههاي معاصر و گاهي در عصر مغول تصوير ميشود، با تأمل بيشتر كاويد و شخصيتهاي لكاته، اثيري، راوي و پيره مرد خنزپنرزي را كه در كنار متضاد خود معنا ميشوند درك كرد. به نظر ميرسد با اين رويكرد است كه "بوف كور" را تصوير رويدادهاي دورهي زندگي هدايت و روز شمار تاريخي فرهنگ اين سرزمين قلمداد كردهاند. با چنين تعبيري يكي ديگر از ويژگيهاي مدرنيسم كه پذيرش خاطرهي ازلي و خاطرهي اساطيري به عنوان واقعيت است نمايان ميشود
.
در اين مقاله ذكر شده است: " آگاهي به خود كه مركز جنبش مدرنيسم است در رمان مدرن هم به چشم ميخورد ". در صفحهي 9 بوفكور(9) ميخوانيم: من سعي خواهم كرد آنچه را كه يادم هست، آنچه را كه از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع به آن يك قضاوت كلي بكنم... براي من هيچ اهميتي ندارد كه ديگران باور بكنند يا نه ـ فقط ميترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم
ص 10/همان: اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم، فقط براي اينست كه خودم را به سايهام معرفي بكنم ـ سايهاي كه روي ديوار خميده و مثل اين است كه هر چه مينويسم با اشتهاي هر چه تمامتر ميبلعد ـ براي اوست كه ميخواهم چنين آزمايشي بكنم؛ شايد بتوانيم يكديگر را بهتر بشناسيم. چون از زماني كه همهي روابط خودم را با ديگران بريدهام ميخواهم خود را بهتر بشناسم... من فقط براي سايهي خودم مينويسم كه جلو چراغ بديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفي بكنم
ص 35/ همان: اين احتياج به نوشتن بود كه برايم يكجور وظيفهي اجباري شده بود، ميخواستم اين ديوي كه مدتها بود درون من را شكنجه ميكرد بيرون بكشم، ميخواستم دل پري خودم را روي كاغذ بياورم
ص 36/ همان: من فقط براي اين احتياج به نوشتن كه عجالتاً برايم ضروري شده است مينويسم ـ من محتاجم، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم، به سايهي خودم ارتباط بدهم ـ اين سايهي شومي كه جلوي روشنايي پيه سوزي روي ديوار خم شده اين است كه آنچه مينويسم به دقت ميخواند و ميبلعد... فقط او ميتواند مرا بشناسد
نكتهي قابل توجه اين است كه راوي ميخواهند خود را به سايهاش معرفي كند. سايه(10) (سايهاي كه با روشن كردن چراغ و پيه سوز روي ديوار افتاده است) از كهن الگوهاي(11)مهم خوآگاه قومي در روان شناسي يونگي(12) است و عبارت است از بخش دروني و لايهي پنهان يا نيمهي تاريك شخصيت كه مجموعهيي از همهي عناصر روح فردي و جمعي است. سايه آن سوي ديگر انسان در ناخودآگاه است كه معمولاً منكوب ميشود و تصور بر اين است كه سرچشمهي گناهان است. يونگ ميگويد كه نبايد سايه را انكار كرد و از او گريخت بلكه بايد او را شناخت. سايه گاهي اوقات كيفيت مطلوبي هم دارد و غرايز طبيعي، عكسالعملهاي به موقع، خلاقيت و نگاههاي واقعگرايانه از اوست. در واقع شناخت سايه از عواملي است كه منجر به كسب فرديت ميشود و آگاهي به خود را به دنبال دارد. اين در حاليست كه در "بوفكور" مبناي اين آگاهي براساس شك و ترديد و پرسش بناشده و پرسشوارگي، زبان روايت را هم از گويا و آيا و ظاهراً ميانبارد
.
در ص 10 ميخوانيم: آيا اين مردمي كه شبيه من هستند، كه ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كرده و گول زدن من به وجود آمدهاند؟ آيا آنچه حس ميكنم، ميبينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد؟
ص17: چطور ميتوانستم آسايش داشته باشم؟ ... آيا من حقيقتاً با او ملاقات كرده بودم؟
ص22: من كه بي ذوق و بيچاره بودم، يك نقاش روي جلد قلمدان، چه ميتوانستم بكنم؟ ... چه ميتوانستم بكشم كه شاهكار شود؟
ص37: آيا من يك موجود مجزا و مشخص هستم؟ نميدانم
ص62: آيا من خودم نتيجه يك رشته نسلهاي گذشته نبودم و تجربيات موروثي آنها در من باقي نبود؟ آيا گذشته در خود من نبود؟
ص77: گويا همه شكلها، همهي ريختهاي مضحك، ترسناك و باورنكردني كه در نهاد من بود، به اين وسيله همهي آنها را آشكار ميديدم
ص82: مگه آدم چطور ميميره؟
ص86: خندهي عميقي كردم كه معلوم نبود از كدام چاله گمشدهي تنم بيرون ميآيد
در واقع همين ترديدها و پرسشها و تعقيب آنهاست كه در بوفكور منجر به شناخت ميشود و در نهايت پي ميبرد كه من پير مرد خنزرپنزري شده بودم
.
در بخش ديگري از مقالهي نفيسي از قول باختين چنين آمده است كه: "رمان در برابر مطلقيت ذهن رمانس و تمثيلهايي كه در جوامع گذشته وجود داشته است نسبيت را مطرح ميكند، زيرا خود واقعيت چندگانه، مبهم و متضاد است ." در ص37 "بوفكور" ميخوانيم: اوه، چقدر حكايتهايي راجع به ايام طفوليت، راجع به عشق، جماع، عروسي و مرگ وجود دارد و هيچكدام حقيقت نداردـ من از قصهها و عبارت پردازي خسته شدهام... من از بس چيزهاي متناقض ديده و حرفهاي جوربجور شنيدهام و از بس كه ديد چشمهايم روي سطح اشياء مختلف سابيده شدهـ اين قشر نازك و سختي كه روح پشت آن پنهان است، حالا هيچ چيز را باور نميكنمـ به ثقل و ثبوت اشياء، بحقايق آشكار و روشن همين الان شك دارم
ص13: دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولي به نظر ميآمد هيچ متوجه اطراف خودش نميشد، نگاه ميكرد، بيآنكه نگاه كرده باشد، لبخند مدهوشانهاي كنار لبش خشك شده بود، مثل اينكه، به فكر شخص غايبي بوده باشد. از آنجا بود كه چشمهاي مهيب افسونگر، چشمهايي كه مثل اين بود كه به انسان سرزنش تلخي ميدهد، چشمهاي مضطرب، متعجب، تهديد كننده و وعده دهندهي او را ديدم
نسبيت اصلي بوفكور در همان دو گانگي نقشهي داستاني(13) و شباهتها و تفاوتهاي لكاته و اثيري واضح است. اين نسبيت ذهني كه باختين ميگويد و از آن با نام چند صدايي(14) نام برده ميشود به دو صورت15 تفسير شده است
الف: پليفوني انتخاب چند ديدگاه براي روايت است به اين معني كه يك واقعه واحد از ديد چند نفر روايت شود مثل خشم و هياهو اثر ويليام فاكنر
ب: پليفوني به معناي تعدد معني يك داستان است به طوريكه متن محدود به يك معنا نيست و اصولاً متني كه تنها يك معنا داشته باشد نميتواند داستان به وجود آورد
اگر از منظر ديدگاه راوي (الف) به موضوع بنگريم شاهد وجود نقل قولهاي مستقيم در طول رمان خواهيم بود كه نويسنده با تغيير لحن سعي ميكند شيوهي حرف زدن شخصيتهاي مختلف را تكرار كند
.
در ص25 ميخوانيم:" اگر حمال ميخواستي من خودم حاضرمهانـ يه كالسگهي نعشكش هم دارمـ من هر روز مردهها رو ميبرم شاعبدالعظيم خاك مي سپرمها، من تابوت هم ميسازم، باندازهاي هر كسي تابوت دارم بطوريكه مونميزنه، من خودم حاضرم، همين الان..." كه از قول پيرمرد قوزي در مكالمه با راوي بيان شده است.
ص47:" اين زن بيچاره چطور تحمل اين شوور ديوونه رو ميكنه؟" از قول اطرافيان راوي
ص60:" همهمون دل ضعفه شديم، كاشكي خدا بكشدش راحتش كنه!" از قول دايهي راوي
ص63:" بيا بريم تا ميخوريم،/ شراب ملك ري ميخوريم،/ حالا نخوريم كي خوريم؟" از قول گزمههاي مست
ص80:" شال گكردنتو واكن!" از قول زن لكاته
ص82:" شاجون ميگه حكيم باشي گفته تو ميميري، از شرت خلاص ميشم، مگه آدم چطوري ميميره؟" از قول برادر لكاته
با وجود اين نقل قولهاي مستقيم و تغيير لحنهايي كه در رمان وجود دارد، نميتوان چند صدايي بودن اثر را مربوط به اين تغيير لحنها دانست، زيرا لحن غالب اثر لحن خود راوي است و بقيهي شخصيتهاي اثر اغلب در مكالمه با رواي است كه سخن ميگويند و با آنها آشنا ميشويم. در واقع چند صدايي بودن اين رمان به دليل چند معنايي بودن آن است. ساختار مدور مبتني بر مسألهي تكرار و تضاد و وحدت تصاوير است كه بارها به اشكالي مختلف تفسير و تأويل شده و هر بار معنايي تازه به دست دادهاند
.
در قسمت ديگري از مقالهي نفيسي آمده است:" در رمان مدرن واقعيت دروني است نه بيروني." ساختار مدور اثر منجر به شكسته شدن خط زمان در بوفكور شده است و به اين ترتيب راوي كه قرار است خود را به سايهاش معرفي كند در گذشته، حال و آينده سير ميكند و طبيعي است كه چنين اتفاقي واقعيتي نيست كه در بيرون رخ دهد . واقعيت دروني بوفكور است كه با صفات غير معمول و تركيبات بديع خواننده را متوجه واقعيتي وراي واقعيت جهان خارجي ميسازد
ص19: چشمهاي خستهي او مثل اين كه يك چيز غير طبيعي كه همه كس نميتواند ببيند، مثل اينكه مرگ را ديده باشد
ص36: اين سايهي شومي كه جلوي روشنايي پيه سوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه را كه مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد
ص37: نميدانم اگر انگشتانم را به هاون سنگي گوشهي حياطمان بزنم و از او بپرسم: آيا ثابت و محكم هستي در صورت جواب مثبت بايد حرف او را باور كنم يا نه
ص43: دايهام گفت وقت خداحافظي مادرم يك بغلي شراب ارغواني كه در آن زهر دندان ناگ، مار هندي، حل شده بود براي من به دست عمهاي ميسپارد
ص50: شب موقعيكه وجود من در سر حد دو دنيا موج ميزد، كمي قبل از دقيقهاي كه در يك خواب عميق و تهي غوطهور بشوم، خواب ميديدمـ به يك چشم بهم زدن من زندگي ديگري بغير از زندگي خودم را طي ميكردمـ
ص52: همهي آنها يك دهن بودند كه يك مشت روده به دنبال آن آويخته و منتهي به آلت تناسليشان ميشد
ص52: ...سر راهم خانههاي خاكستري رنگ باشكال هندسي عجيب و غريب: مكعب، منشور، مخروطي با دريچههاي كوتاه و تاريك ديده ميشد
ص56: جلو مهتاب سايهام بزرگ و غليظ به ديوار ميافتاد (ولي بدون سر بودـ سايهام سرنداشت) شنيده بودم كه اگر سايه كسي سر نداشته باشد تا سر سال ميميرد
ص70: ترس اينكه پرهاي متكا تيغهي خنجر شود، دگمهي سترهام بياندازه بزرگ به اندازه سنگ آسيا بشود ـ ترس اينكه تكه نان لواشي كه بزمين ميافتد مثل شيشه بشكند ـ دلواپس اينكه اگر خوابم ببرد روغن پيهسوز بزمين بيافتد و شهر آتش بگيرد، وسواس اينكه پاهاي سگ جلو دكان قصابي مثل سم اسب صدا بدهد، دلهرهي اينكه پيرمرد خنزرپنزري جلو بساطش به خنده بيافتد، آنقدر بخندد كه جلو صداي خودش را نتواند بگيرد، ترس اينكه كرمهاي توي پاشويهي حوض خانهمان مار هندي بشود
ص83: در اين وقت شبيه يك جغد شده بودم، ولي نالههاي من در گلويمگير كرده بود و به شكل لكههاي خون آنها را تف ميكردم. شايد جغد هم مرضي دارد كه مثل من فكر ميكند. سايهام به ديوار درست شبيه جغد شده بود و به حالت خميده نوشتههاي مرا به دقت ميخواند
ص87: سرتا پايم آلوده به خون دلمه شده بود. دو مگسي زنبور طلايي دورم پرواز ميكردند و كرمهاي سفيد كوچك روي تنم ميلوليدند ـ و وزن مردهاي روي سينهام فشار ميداد
.
اينكه سايه روي نوشتهها خم شود و بخواهد آنها را بخواند و حتي ببلعد، يا هاون سنگي سخن بگويد، يا اينكه در شراب زهرمار حل شود، موجوديت بشر در سر حد دو جهان موج بزند ، انسانها چيزي جز دهن و روده و آلت تناسلي نباشند، خانهها اشكال هندسي داشته باشند، سايهي انسان سرنداشته باشد و... واقعيتهايي نيستند كه در جهان خارج قابل لمس باشند و باورپذيري آنها منوط به پذيرش آنها در دنياي درون است. بيان اين واقعيتهاي دروني را به صورت امور جاري در جهان بيرون جلوه دادن از ويژگيهاي مكتب اكسپرسيونيسم(16) است كه از سبكهاي هنري مدرن به شمار ميروند
.
به اين ترتيب رفتار بوفكور با واقعيت آن را در زمرهي رمانهاي مدرن قرار ميدهد
پينوشتها:
(1
نفيسي، آذر، واقعيت در رمان مدرن، مجلهي كيهان فرهنگي، شماره 28، سال [?] ، صفحهي 21-19
(2
جهان بگلو، رامين، ايران و مدرنيته، نشر گفتار، ص 212
(3
محمدي، محمد، فانتزي در ادبيات كودكان، نشر روزگار، ص 199
(4
Fantasy
(5
Alternative
(6
Subconscius
(7
Theme
(8
defamiliarization
(9
هدايت، صادق، بوفكور، انتشارات جاويدان، سال 2536. تمام اجاعات اين نوشته به منبع
مذكور خواهد بود، بنابراين از تكرار نام منبع در اين مقاله خودداري ميشود
(10
Shadow
(11
Archaetype
(12
شميسا، سيروس، داستان يك روح ، انتشارات فردوس، صص 72- 71
(13
plan
(14
Polyphong
(15
ـ اخوت، احمد، دستور زبان داستان، نشر فردا، صص 95 و 186
(16
expressionism
Tuesday, March 09, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب صفحه " ادبيات و فرهنگ " مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 75
" سطر قصه "
بازي
محمدعلي خامه پرست
!حسي گفت : اگه خسته شدي بذارم زمين
" ...ابي نفس زنان گفت : " نه ! واسه چي خسته ... بشم ... اگه ديگه نتونم
.پاي ابي پرت شد و محكم رفت روي يك كپه خاك نرم و گرد و غبار تا زانويش بالا آمد
!حسي گفت : بسه ديگه . بذارم پايين
گلوي ابي سرخ و متورم شده بود . احساس كرد دستهايش هم انگار دارند بي حس ميشوند . كاسهي زانوهاي حسي را گرفت و
...روي كول اش جلوتر كشيد و راه افتاد. گفت : صبر كن ! ... هنوز ... هنوز مونده
!حسي گفت : بسه ديگه ديوونه . نميخوام ، و ايستا
.ـ اين قد وول نخور بابا ... رسيديم ديگه
حسي نگاه كرد . هنوز خيلي مانده بود تا به درخت خشك محل قرارشان برسند .ديد كلاغي از روي درخت پريد و روي زمين هموار چرخي زد و نشست . درخت ، وسط يك زمين باير تك و تنها افتاد بود . سمت چپ در انتهاي شيب زمين نهر آبي بود و يك رديف
.درخت . از نوك سرشاخه هاي درختان راه آهن پيدا بود كه وقتي به كنار گردوي پيري رسيدند و گذشتند ناپديد شد
.حسي سر ابي را محكم تر گرفت و چرخيد كه به پشت سرش، به دهانهي سياه تونل زير پل نگاه كند تا ببيند قطاري مي آيد يا نه
.پيرمردي آرام از روي پل ميگذشت . فكر كرد چه قدر شبيه اسباب بازيهاي كوكي راه مي رود
.ابي ايستاد . هن و هن مي كرد . صداي دور سگي آمد
!حسي گفت : ميآم پايين
ابي راه افتاد . گفت : واسه نوبت خودت ... مي ترسي ؟
!حسي گفت : خسته شدم بابا . اين جاها ديگه گِله جلوتر نرو
خاك خشك تمام شده بود و زمين از نشتِ آبِ نهر ، گلي بود . ابي ايستاد . حسي سعي كرد پايين بيايد . ابي ران هايش را محكم
.گرفت و نگذاشت . جلوتر رفت تا كرت كبود و و جلبك بستهي سر راه اش را دور بزند
!حسي گفت : احمق جون پس يه كم تندتر برو
دانههاي عرق از شقيقهي ابي پيچ ميخوردند و تا زير چانهاش ميسريدند . سرش پايين بود . حسي لرزش شانههاي استخواني ابي را زير ران هايش حس ميكرد . چشم هايش را كمي بست خواست خيال كند دارد روي هوا پرواز ميكند . دست هايش را از سر
.ابي برداشت، صداي دوردست سوت قطار آمد . به دهانهي تونل نگاه كرد . صداي قار قار كلاغي آمد . اثري از قطار ديده نمي شد
!گفت : من ازت نمي بازم ابي جون . تا همين جا بسه . تا اين كنُده
!ابي گفت : تا خود درخته ... تو هم باهاس منو سوار كني اين قد ... اگه بردم حسي جون
.ـ به همين خيال باش ! تو نميتوني از من ببري . عمرن نتوني
.ـ مي بينيم ... نوبت منم مي رسه
!ـ من ديگه با تو بازي نمي كنم كله خر
!ـ تو چي كار نمي كني ؟
.ـ همين كه گفتم . ديگه حال ام داره ازت به هم مي خوره . ديگه بازي بي بازي
ابي ران حسي را چنگ زد و سرسختانه جلوتر رفت . كفش هايش به گِل زمين ميچسبيدند و بلند كردني سنگين ميشدند. لايه نازكي زير پاهايش كش ميآمد . ايستاد و سعي كرد بالاي سرش را ببيند
.گفت : ديگه نداشتيم . فك ميكني واسه چي اين همه راه وُ سوارت كردم
ـ تو خيلي خري ! واسه چي ميخواي سوارم بشي ؟ ميدوني كه ميبازي ! چرا ميخواي بازي كني وقتي بلد نيستي ؟
.ـ خيلي ام بلدم ... تو فقط شانس ميآري
.حسي خنديد و روي گردهي ابي جابه جا شد
!ـ كله خر ! بذار بيام پايين
ابي جلوتر رفت . حسي به صداي جدا شدن كف كفش ها از گل زمين گوش داد . خم شد و از زير بغل اش به پشت سر به جا پاهاي روي گل نگاه كرد . صدايي زوزه مانند از گلويش خارج كرد
.ـ برو يه جاي خشك ! مي خوام بيام پايين
!ابي كنار كرتي ايستاد . كنارههاي كرت جلبك بسته بود و سبز ميزد . وسط آشكارا آب بود و لجن . گفت : بيا پايين حالا
سوت قطاري از زير پل بيرون زد . صدايش يكباره پيچيد و تلق و تلوقاش كم كم بالا گرفت . حسي چرخيد و توانست از لاي سرشاخه هاي درختان لب نهر قطار را ببيند كه تن فلزي و براقاش را از دهان تاريك تونل بيرون ميكشيد . دهان ابي چند بار در غرش قطار باز و بسته شد
.
حسي كلهي ابي را گرفت و با گردن راست ، چانه بالا كرد تا بهتر ببيند . سگي از لاي بوته ها بيرون آمد و خون سرد و سلانه سلانه
دويد و دوباره لاي بوته ها گم شد . ابي به مرداب كوچك داخل كرت زل زده بود . عكس سياه خودشان را ميديد . خودش را و سايه يي كه روي كول اش بود
.
قطار تمام شد و دور و دورتر رفت . حسي خودش را شل كرد . ابي شانه اش را از زير ران حسي بيرون كشيد . چرخيد و پاي ديگر حسي را گرفت و روي شانهي ديگرش پيچاند . حسي فرياد زد و دست اش را به طرف زمين سپر كرد . ابي با دست ديگر كمر حسي
.را گرفت و پرت اش كرد وسط كرت
حسي دست اش روي لجن ها سرخورد و با صورت رفت توي گِلها . زودي بلند شد نشت . دست اش تا مچ در گل بود . دور چشم
:هايش را از گِل پاك كرد . صداي چسبيدن و جدا شدن پاهاي ابي را روي گلها شنيد . برگشت داد زد
!ـ آهاي گاو ! اين گِلها رو مي ريزم تو دهنت بيچاره
.ساكت شد و تف كرد . ابي خون سرد و سلانه سلانه داشت دور مي شد
صداي قار قار كلاغ را شنيد و ديدش كه بالهاي باز كمي دورت مي چرخد و به سمت زمين شيرجه ميرود. دست كرد از جيباش ورق
.هاي بازي را بيرون آورد و كردشان توي گل ها
گردن اش را چرخاند و ديد كه ابي به روي پل رسيده و آرام و قوز كرده انگار دارد تاتي تاتي ميكند و فكر كرد چه قدر شبيه اسباب
.بازيهاي كوكي راه مي رود
Monday, February 16, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب بخش" ادبيات و فرهنگ " هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 75
به بهانه 24 بهمن و بررسي شعر آيه هاي زميني
همه پرسي در صحرا محشر
با احترام به فروغ، براي"چهار شنبهي" عزيز
حامد صمدي
ما امروز زير تابلوي "سقوط تمدن" زندگي ميكنيم . اين وضع به واسطهي جنگ پديد نيامده است؛ جنگ يكي از مظاهر آن وضع است . فضاي روحاني به فضاي واقعي خشكي تبديل شده است كه به نوبهي خود واكنش نشان ميدهد و از هر حيث
(1)نتايج مصيبت باري به همراه مي آورد
بهت و اضطراب و ترس ناشي از تنهايي در كنار احساس ريشه دار زوال و انحطاط بي شك مجموعهايست همگن كه پس از خواندن اين شعر در نخستين قدم درگير آن مي شويم. مداري بسته كه در آن تصاويري دهشتناك و مشمئز كننده از زندگي آدميان، مدام در يكديگر مستحيل ميشوند و در انتها انگار شيطان( نماد نهايي خباثت )دست دراز كرده چاه لجن را هم ميزند و بوي تعفن همه جا را ميگيرد. زنجيره اي به هم پيوسته از تصاوير بيوقفه ي زوال انسان روزگار ما. انسان بي تكيه گاهي كه در عفن خون و افيون بي سر زاده ميشود ، به هيچ رسالت قراردادي ايمان ندارد و همراه با مشتي برهي شبيه خود ، خويشتن را در بهت دشتها رها ميكند . قديسه هاي دورهي او فواحش و دلقكاني با خنده هاي مضحكِ جراحي شده بر صورت هايشان هستند
حتا وي روشنفكر دوره اي است كه موشها (و تنها موشها و نه شايد مورچهها) موذيانه در گنجههاي كهنهي پدران سور كاغذي ميگيرند و كودكان فردا را نميفهمند . مردم ايستاده سقط مي شوند و غربت را در چمدان هايشان به هر كجا كه ميروند ، ميبرند . اسكلت هاي متحرك در عصر "شك سراسري" (2) از آزادي ميگريزند و در كمال استيصال به حس و اقتدار جنايت پناه مي برند ، تا ميل دردناكش دستهايشان را به حركت درآورد
گرگهاي ساكت و بيجاني كه در سرماي زمهرير نميخوابند و با چشمهاي در كاسهي خون نشسته انتظار ميكشند تا كدام يك سر برآستين بگذارد ، و لحظاتي بعد طعمهي اعضاي خانوادهاش شود . در اين نمايش رقت انگيز هر يك نوبت خويش را انتظار ميكشد
(3)و انگار هدف زندگي مرگ است . و زندگي راهي است غير مستقيم به سوي مرگ
در نهان اين شعر بشارتي خفته است . بشارت انحطاطي كه ناخواسته پيش آمده و همه را به خود دچار كرده است بشارتي گنگ و سياه كه در نهايت ، مبشر نيز در پي ايمان گريخته از قلبها قدم در تيرهگي ميگذارد و خود آرزوي خلاصي از آن را دارد . اين بشارت گويي يگانه رسالت دورهي ماست و باقي هيچ
وابستگي اين جهاني ما كه با قطع علقه هاي سماوي همراه بوده ، خود بدل به توهمي دردناك شده است . كابوسي كه زندگي را از درد و رنج و تنهايي و مرگ انباشته . همين "آيه هاي زميني" ( چه تضاد غريبي است رابطهي آيه و زمين )حكم رسالت رسول تنهايي است كه گويي حيرت زده ناگهان به چند سال دورتر از دوره ي خودش پرتاب شده." آيه هاي زميني اعتراف خرد كنندهي پيغمبري است [كه به ناچار] الهامش از زمين است و وحي هايش را فرشتههاي ساقط و جنايت زدهي اجتماعي به او
(4)ديكته ميكنند
انسان دورهي ما در غياب انبوه بيتحرك روشنفكران به يك باره با بيمعنايي و تنهايي مواجه شده و ناخواسته در ورطهي اندوه و اضطراب غلتيده و آهسته آهسته بدل به موجودي گنه كار و بيكيفيت گشته است . موجودي بي نام و نشان بيپناهگاه و بيخانه . "ما كساني بيپناهگاه و بيخانهايم . آن يخي كه هنوز مردمان را حفظ ميكند سخت نازك شده است . بادي كه يخ ها را
(5)آب ميكند وزيدن گرفته . ما كه بيخانه ايم نيرويي شده ايم كه يخ ها و واقعيت نازك را ميشكند
انسان دورهي ما با پشت پا زدن به مقوله ي ايمان به ناگاه هيچ پاسخي براي معناي زندگي نمي يابد. از كجا آمده است و به كجا مي رود را بي معني ميبيند . اين نخستين باري است او به لحاظ اجتماعي و متافيزيكي نميداند متعلق به كجاست ! تبديل به ماشيني مصرف كننده ميشود و در قبال سقوط فرشته ها تنهايي را براي امروز خويش به ارمغان ميآورد
"تنهايي" كه سالها براي نيل به آن راه درازي را طي كرده است و از پيچ و خمهاي بسيار فردگرايي و جمعگرايي تا به اين دورهاش رسانده ، بلاي جان بيمارش ميشود . انسان كه پي آمد آموزههاي اوايل شدهي بيستم به شكل راديكالي از "فردگرايي" ميرسد و ناگزير از جمع و منافع آن روي گردان مي شود ، خود را از مواهبي چند محروم ميكند ، و اسير تنهايي رقت آوري ميشود كه حاصل از ترس است . ترسي مشكوك و نگون سار . "ديگران اشتباهي هستند كه هم خطر و هم آزادي را به همراه مي آورد . اين نياز به ديگري سازندهي شكلي از رنج هم هست . خواست بودن با ديگران اندوه است . ممنوعيت ومنع شدن
(6)از لذت همراه آن خواست مي آيد ، اما لذت كه بي ديگري دانسته و تجربهنمي شود
او كه زماني با تعبير "اگر خدا وجود نداشته باشد ، همه چيز ممكن است " (7)خود را در جايگاه واضع بي چون و چرا و يكه تاز عرصه جهان ميديد ، اينك در مرداب گند و شاش خود فرو ميرود . روشنفكران نيز در فرصتي مغتنم از مرگ انسان در پي مرگ خدا صحبت ميكنند
"براي شما حقيقت مطلق نخست خدا و سپس انسان بود . اما اكنون انسان پس از خدا مرده است و شما با درد و اندوه در
(8)جستجوي چيزي هستيد كه بتوانيد ميراث عجيب و غريب وي را به آن بسپاريد
ساختار اين شعر ساختاري زنجيرهاي است . حلقههاي كوچك در يكديگر فرو رفته ، چرخهاي يگانه ميسازند . در حلقهي اول خورشيد سرد ميشود . در حلقهي دوم سبزه ميخشكد ، ماهيها ميميرند و خاك مردهگانش را پس ميزند . در حلقهي سوم شب حجم پنجره را پركرده و مقصد راه را در خود گم ميكند . و در ادامه كسي به فتح و عشق كه هيچ ، حتا به هيچ نيز نميانديشد . در حلقهي بعد زنان باردار نوزادهاي بي سر ميزانيد (اشاره به افسانهاي عاميانه در مورد زنان فاحشه است كه زماني عقوبت ميشوند . و مردان را بي سر ميبينند و اگر بچهدار شوند نوزادهايشان بي سر ميشود) اين حلقهها تا به انتها ادامه دارد و در بند دوم ، شعر دوباره به نقطهي مرگ خورشيد بر ميگردد و نتيجه ميگيرد كه ايمان از قلبها گريخته است
"شعر با زوال اين استعاره[خورشيد] شروع ميشود ، زوال اين مثال دايرهوار زوالهاي كوچكي را در بر ميگيرد . زوال سبزه ها ، زوال پنجرهها ، زوال راهها ، زوال زنهاي باردار ، زوال نان ، زوال پيغمبران ، زوال برههاي گمشده ، زوال روشنفكران
(9) زوال فرد ، زوال جماعات عروسك سان ، زوال ارواح كورو كودن و بالاخره زوال ايمان
علاوه براين به واسطه لحن توراتي و موسيقي حاصل از آن در كنار تكرار پياپي كلمات در برخي بندها(كه ريشه در همان لحن توراتي دارد) و ترسيم دوايري از بندهايي كه هر يك از مايه هاي سورئاليستي بي بهره نيست ، سيكل بسته ي ناچاري و ناگريزي را بهتر القا ميكند
اين پيغمبر كوچك و غمگين كه در پس چشمهاي له شده و حتا در عمق انجماد در پي نگاهي آشنا ، اشارهاي دور يا تحركي ناچيز و مغشوش است و از كسي ياد ميكند كه ميخواسته به آواز آب ها (لااقل) ايمان بياورد (و اين تنها خود اوست )و در اين بند گويي در ميانه اي ناچار ايستاده است ، پشت به دنيايي ورو به فردايي . خيره به كلمهاي درشت و سياه ، خيره به فردايي كه نمي آيد
(10)او بر ميانه ي دو جهان ايستاده است . جهاني "مرده" در پشت سر و "جهاني" كه به رغم كوشش خود متولد نمي شود
وي در اين ميانه به صداي صداها پناه ميبرد كه آخرين روزنهي اميداست ، از خود اوست . صداييست نهفته در جان . او آخرين صداي صداهاست
پي نوشت
.1
آلبرت شواتيزر، فلسفه تمدن. به نقل از : لوفان بومه، فرانكلين، جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشهي غربي، ترجمهي دكتر حسين بشيريه، نشر مركز بازشناسي اسلام و ايران، چاپ اول 1381، صفحهي 803
.2
پل تيليش (1965 - 1886) ، فيلسوف آلماني پروتستان مذهب مي گويد : "انسان ها در عصر شك سراسري از آزادي ميگريزند و به اقتداري روي ميآورند كه وعدهي معنا بخشي ميدهد و به پرسشهاي انسان پاسخ ميگويد". به نقل از : همان، صفحهي 810
.3
زيگموند فرويد ، سه ضربه به خود شيفتگي انسان . به نقل از : همان، صفحهي 877
.4
براهني، رضا، طلادرمس، نشر وغآمين، چاپ اول، 1371، جلد اول، صفحهي 277
.5
فردريچ، نيچه، دانش شاد. به نقل از پايان نامهي كارشناسي ارشد دوست عزيز آقاي سعيد حقير، سه مفهوم ديگر از مدرنيته
.6
احمدي، بابك، مدرنيته و انديشهي انتقادي، نشر مركز، چاپ دوم، 1374، صفحهي 12
.7
فئودور داستايونسكي. به نقل از : سارتر، ژان پل، مكتب اصالت وجود، ترجمهي دكتر مصطفي رحيمي، نشر نيلوفر، چاپ دوم، 1379
.8
آندره مالرو، نامه هايي از يك آسيايي. به نقل از : جريان هاي بزرگ در تاريخ انديشهي غربي، صفحهي 811
.9
طلادرمس ، جلد اول ، صفحه 278
.10
سي . ام . ام جوآد فيلسوف انگليسي در رسالهي "انحطاط" مي گويد : "دوران ما ، دوراني كه به ظاهر همچون عصري انتقالي مي نمايد كه در ميان دو جهان .... تعبيه شده است يكي جهاني كه مرده است و ديگر جهاني كه به رغم كوشش خود متولد نمي شود." به نقل از : جريان هاي بزرگ در تاريخ انديشهي غربي ، صفحهي 818
Sunday, February 15, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب بخش" ادبيات و فرهنگ " هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 75
به بهانه 24 بهمن
آيه هاي زميني
فروغ فرخزاد / تولد ديگر
آنگاه /خورشيد سرد شد /و بركت از زمينها رفت /و سبزهها به صحراها خشكيدند /و ماهيان به درياها خشكيدند /و خاك
مردگانش را /زان پس به خود نپذيرفت
شب در تمام پنجرههاي پريده رنگ /مانند يك تصور مشكوك /پيوسته در تراكم و طغيان بود /و راهها ادامه خود را /در تيرگي رها كردند
ديگر كسي به عشق نينديشيد /ديگر كسي به فتح نينديشيد /و هيچكس/ديگر به هيچ نينديشيد ./درغارهاي تنهايي /بيهودگي به دنيا آمد /خون بوي بنگ و افيون مي داد /زنهاي باردار نوازادهاي بي سر زاييدند /و گاهواره ها از شرم /به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سياهي /نان ، نيروي شگفت رسالت را /مغلوب كرده بود ./پيغمبر گرسنه و مفلوك /از وعده گاههاي الهي گريختند /و بره هاي گمشده عيسي /ديگر صداي هي هي چوپاني را /در بهت دشتها نشنيدند ./در ديدگان آينهها گويي /حركات و رنگها و تصاوير /وارونه منعكس ميگشت /و برفراز سرد دلقكان پست
و چهره وقيح فواحش /يك هاله مقدس نوراني /مانند چتر مشتعلي مي سوخت
مرداب هاي الكل /با آن بخارهاي گس مسموم /انبوه بيتحرك روشنفكران را /به ژرفناي خويش كشيدند /و موشهاي موذي /اوراق زرنگار كتب را /در گنجههاي كهنه جويدند ./خورشيد مرده بود ./خورشيد مرده بود و فردا /در ذهن كودكان /مفهوم گنگ گمشدهاي داشت /آنها غرابت اين لفظ كهنه را /در مشق هاي خود /با لكه درشت سياهي /تصوير مينمودند
مردم ، /گروه ساقط مردم /دلمرده و تكيده و مبهوت /در زير بار شوم جسدهاشان /از غربتي به غربت ديگر مي رفتند /و ميل دردناك جنايت /در دستهايشان متورم ميشد /گاهي جرقه اي جرقه ناچيزي /اين اجتماع ساكت بي جان را يكباره از درون متلاشي ميكرد و/مردان گلوي يكديگر را با كارد مي دريدند /و در ميان بستري از خون /با دختران نابالغ /همخوابه ميشدند
آنها غريق وحشت خود بودند /و حس ترسناك گنهكاري /ارواح كور و كودنشان را /مفلوج كرده بود
پيوسته در مراسم اعدام /وقتي طناب دار/چشمان پر تشنج محكومي را /از كاسه بافشار به بيرون مي ريخت /آنها به خود فرو مي رفتند و از تصور شهوتناكي/اعصاب پير و خستهشان تير ميكشيد ،/اما هميشه در حواشي ميدان ها /اين جانيان كوچك را مي ديدي /كه ايستاده اند /و خيره گشته اند /به ريزش مداوم فواره هاي آب
شايد هنوز هم /در پشت چشم هاي له شده در عمق انجماد /يك چيز نيم زنده مغشوش /برجاي مانده بود /كه در تلاش بيرمقش ميخواست /ايمان بياورد به پاكي آواز آب ها
شايد ، ولي چه خالي بي پاياني /خورشيد مرده بود /و هيچكس نمي دانست/كه نام آن كبوتر غمگين /كز قلبها گريخته ، ايمانست
آه ، اي صداي زنداني /آيا شكوه ياس تو هرگز /از هيچ سوي اين شب منفور /نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟/آه ، اي صداي زنداني /اي آخرين صداي صداها
Friday, February 13, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب بخش" ادبيات و فرهنگ " هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 74
ببرهاي زن عمو جنيفر
نگاهي به شعر و زندگي آدرين ريچ
علي رضا فرهومند
در شانزدهم مي سال 1929 در بالتيمور، مريلند به دنيا آمد و تحت تشويقها و نظارت پدرش دكتر آرنولد ريچ از كودكي شروع به نوشتن شعر كرد و به كمك كتابخانهي متعلق به دورهي ويكتوريايي و ما قبل رافائليي پدرش كه _ بعدها خودش از آن ياد كرده ـ اشعار شاعراني چون تني سون، كيتس، آرنولد، بليك، روزتي و كارلايل را خواند
شاعري كه در اين جا به تصوير كشيده خواهد شد كسي است كه مدتي طولاني مورد توجه بوده است. بسياري از خوانندهگان و منتقدان تصديق كردهاند كه او بهترين شاعريست كه امروز مينويسد و خوانندهگاني كه با دقت كارهايش را مطالعه كنند؛ مشابهتهايي نظير علاقه، استراتژي و سليقه خاص اش را در بين كارهاي اخيرش ـ آنهايي كه پس از جنگ جهانيي دوم چاپ شده از 1951 تا كارهاي جديدش _ خواهند يافت. يك ذهن متمايز و جهتگيرانه در تمام كارهايش وجود دارد. هركس ميتواند در مورد خصوصيات مميز شعر ريچ صحبت كند با همان قطعيتي كه ميتواند در مورد خصوصيات بارز در كار كتيس بگويد؛ هرچند كه ريچ شعرهاي بسياري را در طول سالهاي مديد نوشته است
در خلال دورهي پنجاه سالهي شاعريي او، ريچ، به عنوان مثال بر سر علايق به درون مايههاي سياسي و اجتماعي ثابت قدم مانده است و اغلب به تم هايي كه به آگاهي و نقش هاي اجتماعيي زنان مربوط ميشود؛ تمركز كرده و غلظت بخشيده است از اينها گذشته اشعارش همواره حسي قدرتمند از ساختاري عملگرا را باز پرورانده اند و در شكل لريك قالببندي شدهاند تا خلق و خوي منحصر به ريچ را منعكس كنند و صدايي كه هميشه ثابت و صاف به گوش ميرسد و زمينهاي در تصاويري واضح ايجاد ميكند و فرصتي براي ايستادن و تمركز در افكار و احساسات دروني ميدهد
اگرچه در طول سالها اين تقريبن زياد تغيير كرده و جلوهگريهاي ريچ در تجربه كردن درون مايهها تعديل شده و پيشرفت كرده است. برخي از تغييراتي كه در عقايد و رويكردهاي ريچ انعكاس يافته از تغييرات در دغدغههاي (به خصوص زنان) انديشمندان در نيمهي دوم قرن بيستم سرچشمه گرفته است و اشعارش هر دو وجه تغييرات شرايط اجتماعي و رويكردهاي فيلسوفانه و سياسي و اجتماعي ي دگرگون شده را بازنمايي ميكند. همينطور آنها پيشامدهاي شخصيي دگرگون شده و تغييرات در نوع زندهگي و ابراز كردن ارجحيت ميل جنسي را منعكس ميكنند. او در حدود بيست و سه سالهگي ازدواج كرد و تا موقعي كه حدودن سي ساله محسوب شود صاحب سه فرزند شد
Wednesday, February 11, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب صفحه ي” ادبيات و فرهنگ “هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 74
"سطر شعر"
ابوالفضل نظري
نگاهت نكنم مردهام)
!پس نگاهت نميكنم
و مرگ آن درخت تناور بود
كه زندههاي اين سوي آغاز
به شاخههاي كبودش دخيل ميبستند
و مردههاي آن سوي پايان
(به ريشههاي فسفرياش چنگ ميزدند
فروغ
برعكس آينه
به خودم كشيده بودم
و مريم را به خودم كشيده بودم
پدرش/ سرزده كه درزد
روبهروي خودم چرخيدم
زدم زيرش/ و ريزريز گريه كردم
ـ به پاي جورابم كوچك شده بودم ـ
مريم پرسيد
" !گفتم كه" او چيكه تم
:و عطرمريم را بهش گفتم
كه حوا سر زا كه به گا رفت
دست شيطون توكيف آرايشاش بود)
هابيل و قابيلهم قابل برگشت نبود
(...حتي با بيل/ كه خداي نكرده
خدا/ بوي گندزيرپوش نشستهي آدم را
،از بهشت گرفت/ شست و شوي مغزياش داد
حالا حال خدا گرفته بود
.و به گلهاي مريم داد
دادزد كه نداد
پدرش با دستگيره كه چرخيد
زمين را ديد زد
و مرا نديد كه بزند
كه چطور مريم را با عطرش
توي دماغم كشيدم و
از پنجره/ در رفتم/ توي آلبوم عكس آدم/ كه از بر عكسی خودش
.در بهشت گرفته بود
!بهشت به جهنم
خداكه ميدانست
در خانهمان به پاشنه كه بچرخد
!زمين گرد نميشود!/ كه زندگي كه نميشود
اصلن دخترم/ به پسر همسايه كه با شما هم سايه دارد
:آدم خوب كه نميگويد
"سبيل بابات ميچرخه"
بعد/ زمين، دورلبهايش
.لپهايش هم سرخ بشود
بچههاي يك ساله
.اصلن يك خط هم حرف نميزنند
حالا بزرگتر كه بشود
بدون پسر همسايه
از سايهاي به سايهي ديگر ميپرد
بدبختياش
دور سرش
و دوروبرش هم شلوغ ميشود از
آدم آدمهايش
!كه به جهنم)
حامد رحمتي
پدر را به خاك سپرديم
و خدا را به من.
مامان، قبل از اينكه با گريه تمام شوي
خدا را در خياباني شلوغ گم كردم
بيتقصيرم، حتا در روزنامهها، توي صفحهي گمشدهها
به كلانتري هم خبر دادم
پدروصيت نكرد
.كه از چند جملهي كوتاهم آسماني بزرگ بسازم
.تا بتوانيم ردپايي بگيريم
حداقل آب نبات بخرم و روبه آسمان هيداد بزنم
ـ اقرأ باسم ربك الذي من عاشقم ـ
نه نگاهم را نمياندازم به ساعتم
عقربهها دورم ميچرخند.
تا پدر با خاك همخوابه شد
و استخوانش با النگوهاي زني همصدا بود
كه خاكستر لبخندش را در خياباني شلوغ له كردم
.هنوز فاتحه نخواندهام
خدا از تقصيرات پدر
!آسماني بزرگ ساخته
Monday, February 09, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب صفحه ي” ادبيات و فرهنگ “هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 74
"سطر ترجمه"
دو شعر از آدرین ریچ
ترجمه ی علی رضا فرهومند
ببرهاي زن عمو جنيفر
ببرهاي زن عمو جنيفر شلنگانداز از اين سوي پرده به سوي ديگر ميپرند؛
.اقامت گزيدهگاني به رنگ ياقوت تابان از جهاني سبز
آنها از مردان پاي درخت نميترسند؛
.آنها با اطمينان شجاعانهي يكدستي يورتمه ميروند
انگشتهاي زن عموجنيفر با لرزشي مضطرب روي كاموا ميلغزند
.آنقدر كه حتا به سختي سوزن عاجي رنگ را ميگيرد و ميكشد
حلقهي يغور ازدواج عمو به سنگيني
.روي دست زن عمو جنيفر لم داده است
وقتي زن عمو بميرد، دستهاي ترسناكش خواهند آرميد
.با اين كه هنوز حلقهاي با دشواريهاي زياد او را به بردهگي كشانده
ببرهايي كه او ساخت توي قاب
.يورتمه خواهند رفت: خرامان، با غرور و نترس
(تاريخ (1
لازم است زندهگيام را برايت مختصر كنم؟
.نپرس چطور عشق ورزيدن به مردان را شروع كردم
.نپرس چطور عشق ورزيدن به زنان را شروع كردم
سرودهاي دههي چهل، اعداد دير رقص(2) را به ياد ميآوري
شورلت كوچك با گاز جيرهبندي شده و انباشته از سكس را؟
قدم زدن توي برف و اين كه چه كسي سرِ كيف بود را به ياد ميآوري؟
دود سيگار سينماها، نقرهاي و خاكستري
نيم رخها، غرق در روياهاي مردـ و ـ زن
و تنفس انحلال پر نقرهاي ي حلقه بسته؟
غرق در آن رويا كه ما خم شديم براي رژ زدن
طرف آينهي سنگ قبر آنوقت كه خودمان را پيدا كرديم
بازيگوشانه در قبرستان.در حوادث اخير او گفت
كه جنگ در اروپا خاتمه يافته و متفقين
و او رژ(3) نداشت جنگ را بردهاند
.و ما فرياد كشان ميدويديم بيرون از دورهي ششم
غرق در آن رويا
.ما مجبور به كج كردن راهمان در ميان بيشه شديم
جايي كه لبها چاقو و سينهها تيغ ريش تراشي بودند و من پنهان
در حصار ذهنم تندتند نت برميداشتم
اين نقشه جايي وا ميماند كه آن به تمامي شروع ميشود
.(توي دفترچهي سرخ و سياه(4
پس از جنگ وقتي صلح بازگشت را به ياد بياور
و كساني كه همين قدر بسشان بود تا بگويند ما نجات يافتيم
در حضوري ابدي و ما ميدانستيم كه جهان خاتمه نميپذيرد؟
پس از جنگ را به خاطر داري وقتي كه صلح باريدن گرفت -
(براثر بادهايي از جانب هيروشيما، ناكازاكي، يوتاه و نوادا؟(5
و معلم مسيحيي قلّابيي سوسياليست از پنجرهي هتل بيرون پريد؟
و ال.جي. در حالِ من ميخواهم پيش تو بخوابم ولي براي سكس نه گفتن
و قهرهريز لعابيي سرخ ـ وـ سياه از ميان تفالههاي تيره به كندي ميتراويد
اشتها، وحشت قدرت رقت ـ
بوسهاي كشدار توي راه پله كليدي با تكيه
بر دو كمونيست يهودي(6) كه باهم ازدواج كردند
آخرين جرعهي گيلاس در پايان مراسم ازدواج؟
،كي بايد بياموزيم آنچه را كه مثل روز روشن است)
(ما نميتوانيم آن چه كه براي عشق ورزيدن به آن آزاديم را انتخاب كنيم؟)(7
:پانوشت
.1
"inscriptions" چهارمين شعر از مجموعهاي به نام كتيبهها
.2
"Song and dance": ميتوان این اصطلاح انگليسي را نیز به يادآورد
يعني براي امري غيرضروري جنجال راه انداختن
.3
یاد معناي دورتري هم ميشود افتاد: مستعمل شدن و از بين رفتن كه با مهارت انتخاب شده:Wore
.4
.به معناي انقلابي و كمونيست همين طور شوروي نيز به كار رفته است:Red
ميشود به اين نكته هم می شود اشاره كرد كه در معماري، سرخ و سياه جزء رنگهاي مكمل و بسيار جلب كننده هستند مثل فروشگاه مشهور مك دونالد كه مغازهي كوچكاش را با استفاده از اين دو رنگ در امريكا به راه انداخت
.5
محلهاي انفجارهاي اتمي، دوتاي اول در ژاپن نزديك به پايان جنگ جهانيي دوم و دونام انتهايي دو پايگاه آزمايشگاهي در صحرا
.6
خوليوس و اتل روزنبرگ كه به جرم جاسوسي توسط ايالات متحده اعدام شدند: Julius and Ethel Rosenberg
.7
بيدليل نيست كه آدرین ریچ يكي از آخرين جايزههايش را به دليل مهارت و استادي بيچون و چرا در شاعري دريافت كرده است. شايد اگر بر ميزان پانوشتها اضافه ميشد به نوعي قرائت تبديل ميشد
Sunday, February 08, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب صفحه ي" ادبيات و فرهنگ" هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره ی 74
"سطر ترچمه"
Aunt Jennifer’s Tigers
Adrienne Rich
Aunt Jennifer’s tigers prance across ascreen,
Bright topaz denizens of a world of green.
They do not fear the men beneath the tree;
They pace in sleek chivalric certainty .
Aunt Jennifer’s fingers fluttering through her wool
Find even the ivory needle hard to pull .
The massive weight of Uncle’s wedding band
Sits heavily upon Aunt Jennifer’s hand .
When Aunt is dead , her terrified hands will lie
Still ringed with ordeals she was mastered by .
The tigers in the panel that she made
Will go on prancing , proud and unafraid .
History
Adrienne Rich
Should I simplify my life for you ?
Don’t ask how I began to love men .
Don’t ask how I began to love women .
Remember the forties songs , the slowdance numbers
The small sex-filled gas-rationed Chevrolet ?
Remember walking in the snow and who was gay ?
Cigarette smoke of the movies , silver-and-gray
profiles , dreaming the dreams of he-and-she
breathing the dissolution of the wisping silver plume ?
Dreaming that dream we leaned applying lipstick
by the grave stone’s mirror when we found ourselves
playing in the cemetery . In Current Events she said
the war in Europe is over , the Allies
and she wore no lipstick have won the war
and we raced screaming out of Sixth Period .
Dreamin that dream
we had to maze our ways through a wood
where lips were knives breasts razors and I hid
in the cage of my mind scribbling
this map stops where it all begins
into a red-and-black notebook .
Remember after the war when peace came down
as plenty for some and they said we were saved
in an eternal present and we knew the world could end ?
_ remember after the war when peace rained down
on the winds from Hiroshima Nagasaki Utah Nevada ?
and the socialist queer Christian teacher jumps from the hotel window ?
and L.G. saying I want to sleep with you but not for sex
and the red-and-black enamelled coffee-pot dripped slow through the dark grounds
_ appetite terror power tenderness
the long kiss in the stairwell the switch thrown
on two jewish communists married to each other
the definitive crunch of glass at the end of the wedding ?
( when shall we learn , what should be clear as day ,
we can not choose what we are free to love ? )
Thursday, February 05, 2004
٭در اين وبلاگ مطالب صفحه ي (( ادبيات و فرهنگ)) هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود
شماره 73
"سطر نقد"
"به احترام زمستان قارقار كنيد"
نقدی بر داستان "..." نوشته ی علی جباری(چاپ شده در شماره ی73
سلمان كريمي
قانون دست راست مصطفي، كمربند را روي دست راستتان مي بنديد. سرنگ را پر از هوا مي كنيد. نوك سرنگ وارد جريان خون شما مي شود. چند بار سرنگ را پر و خالي كنيد. وقتي اكسيژن وارد جريان شد، انگشت شصتي كه روبه روي چشمهاي شماست، جهت حركت شما را مشخص مي كند. به احترام زمستان قار قار كنيد
فورستر در تعريف داستان مي نويسد: " داستان روايت سلسله اي از رويدادها بر حسب توالي زماني است." و روايت نقل رشته اي از حوادث واقعي و تاريخي يا خيالي است به نحوي كه ارتباطي بين آنها وجود داشته باشد. روايت به عنوان يكي از انواع بيان ، نوعي از بيان است كه با عمل ، با سير حوادث در زمان و با زندگي در حركت و جنب و جوش سروكار داشته و به اين سؤال كه " چه اتفاقي افتاد؟ " پاسخ مي دهد و داستان را نقل مي كند
.
روايت در اين داستان در دو زاويه ي مختلف شكسته شده . يكي روايت از ديد راوي اول شخص كه شامل بلاك هاي طولاني ترست و تعداد زيادتري دارد و ديگر روايت از ديد راوي سوم شخص كه از چهاربلاك كوچك تشكيل شده است. هر كدام از انواع روايت هاي فوق، باز به بلاك هاي متعددي شقه خورده اند و باعث اين شده اند كه ما در داستان با يك روايت شقه شقه از حوادث و رويدادها روبرو باشيم. روايتي كه بلاكهايش مثل قطعه هاي يك پازل توي داستان چيده شده و داستان را تشكيل داده است.خط جداكننده و فاصل بين اين قطعه ها آنقدر ملموس است كه خواننده را آزار مي دهد. و پس از اتمام هر قطعه كه خواننده احساس مي كند اندكي به داستان چسبيده، خواننده را از داستان كنده و او را مجبور به فكر در مورد قطعات خوانده شده و چيدن آنها در ذهن مي كند
.
در قسمتي از داستان كه روايت از ديد راوي سوم شخص نوشته شده، انگار كه با يك داستان مستقل طرفيم. وسير حوادث به گونه اي است كه اگر اين قسمت مستقل نوشته شود نيز قابل درك خواهد بود. چسباندن اين قسمت به قسمت ديگر داستان كه از ديد راوي اول شخص روايت شده فقط با استفاده از وضعيت داستان و بلاك هاي موجود و قرار گرفتن اين چهار قطعه در بين آنها صورت گرفته. اينجا راوي داناي كلي است كه گاه نسبت به شخصيت ها و حوادث اظهار نظر مي كند يا آنها را توضيح مي دهد. "توي خواب ديده بود كه يك لك لك دارد به چشمهايش نوك مي زند"، " او بيشتر از چهل بلد نبود بشمارد" و از این قبیل اطلاعاتي هستند كه يك راوي داناي كل مي دهد
.
با وجود روايت داستان توسط راوي داناي كل استفاده از لفظ شايد در جمله ی " شايد بدترين فحشي كه پسر مي دانست . شاش ، بود." در حاليكه راوي حتي از ذهن و فكر شخصيت ها و دانسته هايشان و احساساتش اطلاع دارد؛ " او فقط مي دانست وقتي آروغ هاي پدرش بوي بد مي دهند نبايد با او بازي كند."، " او از شكل هاي كمربند هم بدش مي آمد" گاه راوي داناي كل محدود شده و گاهي بسط پيدا مي كند. در برخي مواقع راوي مثل قاضي و يك مفسر، حوادث و اتفاقات و شخصيت ها را ارزيابي مي كند، " پسرك با جيغ از خواب پريد" استفاده از " ك" كه براي تصغير است و در جمله ي " پسرك توي كمد بود." كه نيز به كار رفته،ردپاي راوي را در داستان با اين اظهار نظرش پر رنگ تر مي كند
.
مواقعي نيز از ديد و ذهن شخصيت داستان و با استفاده از روايت از ديد سوم شخص (نوع ديگر سوم شخص) داستان را نقل مي كند در اين حالت اطلاعات داده شده محدود به ديد و ذهن و شنيده ها و ديده هاي پسر مي باشد؛ " وقتي مادرش او را مي بوسيد پسرش بوي دهانش را فهميده بود. بوي بيمارستان مي داد. بوي بطري هاي خاليِ توي انباري را". و در مواردي ديگر نيز راوي همان داناي كل است بي هيچ تفسيري؛ " توي خواب ديده بودم كه يك لك لك دارد به چشم هايش نوك مي زند." يا " او بيشتر از چهل بلد نبود بشمارد. "، " آنها از صداي قهقهه هاي پسر مي ترسيدند" تركيب اين روايت ها و قرار گرفتن آنها در لابهلاي هم باعث ايجاد سبك و لحن خاص اثر گشته و آن را از يكنواختي و خسته كنندگي نجات داده، بي آنكه به يكدستي متن ( تنها در اين قسمت) لطمه اي زده باشد
.
سرعت روايت داستان در اين بخش كه از ديد راوي سوم شخص صورت مي گيرد، بسيار زياد است و رواي بدون هيچ شرح و توصيف و تفصيل به بيان حوادث ، اتفاقات و اعمال داستان مي پردازد. با جمله هايي كوتاه و ساده كه گزارش گر اعمال شخصيت هاست؛" پسر دنبال شلوارش مي گشت. پدرش جلوي در اتاق از سگك كمربندش چسبيده بود. پدر در اتاق را كه باز كرد پسر جلواش ايستاده بود. پسر سر چرمي كمربند را توي دستش گرفته بود. سگك توي هوا تكان مي خورد. پدر فهميده بود وقتي آروغ هاي پسرش بوي بد مي دهند نبايد او را نصيحت كند" داستان در اين نوع روايت مملو است از صحنه هاي نمايشي كه خواننده را به اثر نزديك كرده و وارد فضاي حوادث و شخصيت هاي داستان مي كند (نمونه بارزش پاراگراف فوق است). استفاده از صحنه هاي نمايشي باعث درگيري بيشتر خواننده با متن و احساس هم ذات پنداري در او مي شود كه يكي از لازمه هاي داستان است؛" پسرك با جيغ از خواب پريد. توي خواب ديده بود كه يك لك لك دارد به چشم هايش نوك مي زند مادرش به او گفته بود تا صد بشمارد تا خوابش ببرد... ". در اين دو بند كه براي نمونه آمد، نويسنده شكل داستان را به نحوي طرح ريزي كرده و روايت را آنگونه پيش برده كه اعمال و شخصيت ها متكي به خود هستند و به جز دو موردي كه قبلاً ذكر گرديد جاي پاي نويسنده در داستان محو گرديده است (بهعنوان راوي مفسر و همه چيزدان) ‘
.
در روايت از ديد راوي سوم شخص كه خود يك داستان مجزا مي تواند باشد هر چه به قسمت هاي آخر نزديك مي شويم، تعداد استفاده از كلمات پدر ، پسر و مادر زيادتر مي شود. آنهم با تركيبات مختلف، كه هر كدام در هر قطعه نشانگر روابط و روحيات شخصيت هاي داستان است. استفاده از الفاظ پدر، پسر و مادر در چهار تركيب مختلف چهار موقعيت را روايت مي كند
.
(1)پسر، پدرش، مادرش.
.
در قطعه ي اول پدر و مادر هر دو به پسر نسبت داده شده اند و پسر كه تنها است، در عين تنهايي به والدين وابستگي دارد. او مورد محبت و توجه مادر قرار مي گيرد و مادر با حوصله براي سؤالات پسر پاسخهاي در خور فهم او (به زعم خود) پيدا مي كند؛ " مادرش به او گفته بود لك لك ها بچه ها را به پدر و مادرهايشان تحويل مي دهند". اما فهم پسر بيشتر از درك مادر از فهم اوست؛ "او لك لكي كشيده بود كه يك كمربند لاي منقارش هست." در اين قطعه رابط ي پدر و پسر يك رابطه ي سرد است، مثل تمام قطعه هاي اين روايت. پسر از پدر متنفر است؛ " زير نقاشي نوشته بود لك لك شاش ، كمربند شاش ". و پدر كه در جايگاه قدرت است تنفرش را از كارها و اعمال و رفتار پسر ، كه حالا خودش را از ترس كتك هاي او توي كمد مخفي مي كند با كمربند نشان مي دهد؛ " او از شكل هاي كمربند هم بدش مي آمد". در اين قطعه كفه ي قدرت شديداً به سمت پدر سنگين است
.
(2)پسر، مادرش، پدر
.
در قطعه ي دوم پسر هنوز وابستگي اش را نسبت به مادر دارد، اما از پدر مستقل شده . و تنها مادر است كه به او انتساب داده شده . او همچنان از پدر متنفر است اما علاوه بر اين تنفر از پدر و مادر مي ترسد و ترس نيز به عنصر تنفر اضافه شده؛" حالا پسرك از صداي قهقهه هاي پدر و مادرش نيز مي ترسيد". آن شب پسرك دوباره جايش را خيس كرد." خنده هاي پدر و مادر و ترس پسر از آنها مانع خواب اوست؛" توي خواب ديده بود ، كه يك لك لك دارد به چشمهايش نوك مي زند." اما مادر همچنان به او محبت مي كند و سعي در آرامش او دارد : " مادرش به او گفته بود كه تا صد بشمارد تا خوابش ببرد، گفته بود كه آن فقط يك خواب بوده". و يا وقتي مادرش او را مي بوسيد
.
(3)پسر، پدرش، مادر
.
در اين قطعه ديگر پسر نيازي به محبت هاي مادر ندارد. مادر برايش دلسوزي مي كند و رابطه اي كه رابطه ي غالب اين قسمت است تنفر پدر و پسر است پدر به پسر انتساب دارد اما نه به واسطهاي محبت هايي كه مادر را به او منتسب ميكرد، بلكه اين واسطه نفرت است. پسر حالا از دست كتك هاي پدر توي كمد پنهان نمي شود. زير پتو را انتخاب كرده و گاهي هم مشروب مي خورد تا درد كتك هاي پدر را احساس نكند. حالا پسر ترس ندارد. اين بار پسر است كه محبت دارد اما نه به پدر و مادر ، كه به شخصيت ديگري . شخصيتي كه كم كم در داستان جلوه كرده . "او به ايستادن كناره پنجره علاقه ي بيشتري نشان مي داد. " و بخاطر همان موضوعي كه توي پنجره ديده بود،. " شب ها خوابش نمي برد". در اين قطعه باز قدرت غالب پدر است اما پسر ديگر مظلوم دو قطعه ي پيش نيست . كم كم نگراني هاي پدر و مادر در مورد پسر شروع مي شود و ترس كه از پسر جدا شده اين بار دامن پدر و مادرش را مي گيرد. "پدر و مادر پسر شب ها توي رختخواب بيشتر درباره ي او صحبت مي كردند. آنها از صداي قهقهه هاي پسر مي ترسيدند" .<
.
(4)پسر، پدرش، مادر
.
قطعه ي آخر جولانگاه پسر است همان روابط قطعه ي پيش پا برجاست مادر دلسوز پسر است و از او مي ترسد. پدر و پسر از هم تنفر دارند اما اين بار قدرتي كه غالب است قدرت پسر است؛ " پدر در اطاق را كه باز كرد پسر جلو اش ايستاده بود پسر سر چرمي كمربند را توي دستش گرفته بود . سگك توي هوا تكان مي خورد. پدر فهميده بود وقتي آروغ هاي پسرش بوي بد مي دهند نبايد او را نصيحت كن" .<
.
طي اين چهاربند رابطه ي پسر با پدر و مادرش نشان داده شده و روند تغيير اين روابط ، سيري است از قدرت پدر به قدرت پسر. از پدر قدرتمند به پسر قدرتمند. سه جمله ي آخر بند چهارم بعد از جمله ي " مادر تا صبح گريه مي كرد"، با توجه به داده هاي داستان و دريافت خواننده از شخصيت هاي داستان و روابط كم بين آنها توضيح واضحات تفكر پوياي خواننده ي فهيم دست كم گرفته شده است. چرا كه خواننده ، شخصيت عادي يا غير عادي را همانگونه كه توصيف شده پذيرفته و نيازي به توضيح اضافي نيست
.
اما قسمت دوم روايت كه از زاويه ديد زاويه اول شخص نقل شده و يك روايت دروني است گاه از قسمت اول كه يك روايت بيروني است و براي آشكار ساختن گوشه اي از سلسله حوادث رخ داده براي شخصيت اول داستان استفاده مي كند. راوي كه قهرمان داستان نيز ميباشد دچار توهم است و شخصيتي را در كنار خود مي بيند كه به او سمت و سو مي دهد و انديشه اش را مي سازد . رد پاي راوي نه به عنوان شخصيت اصلي داستان كه به عنوان راوي در بعضي موارد بسيار ملموس است و لحني را ايجاد مي كند كه نه لحن شخصيت كه لحن راوي است؛ " خوب شد! از اين به بعد هر جا من گفتم مي رويم"، "مصطفي توي خيابان گفت". سرعت روايت بر خلاف قسمت قبل كه خيلي بالا بود خيلي كند است و روايت به كندي و آرامي صورت مي گيرد و شخصيت به مرور با استفاده از لحني كه استفاده دارد و تفكرات و ذهنياتي كه رو مي كند و اتفاقاتي كه به تفسير و تعبير خود ميآورد، خود را نشان داده و محوريت داستان را به شناخت خواننده از خود اختصاص مي دهد. راوي گاه توضيحاتي مي دهد كه باعث كاهش بيشتر سرعت روايت مي شود؛ " هر كوچه سيگار خاص خودش را دارد اين را مصطفي مي گويد" بعد از اين چند جملهي توضيحي است كه سرعت روايت را مي گيرد و روشن كننده بخشي از شخصيت راوي است؛ ما آدم ها ، خاطرات را مثل دود سيگار توي كوچه ها جا مي گذاريم
.
تا آغاز پاراگراف بعدي كه دوباره روايت سرعت ميگيرد؛ " مصطفي سرفه اش گرفت . دود از ميان سرفه هايش بيرون مي پريد" راوي گاهي مخاطبي به اسم تو دارد؛ " توي كوچه مي شود آزادانه سيگار را لاي دو انگشت گرفت، جوري كه مجبور نباشي از كسي پنهانش كني . دودش را خوب توي سينه ات نگه داري و وقتي آنرا بيرون مي دهي گوشه ي چشم هايت را جمع كني اگر باد باشد از بوي گندش هم خلاص مي شوي" و گاهي مخاطبي دارد كه خواننده ي ناشناخته است و آنگاه است كه ردپايش در اثر كمتر به چشم مي آيد؛" در را كه باز كردم چراغ اطاق خواب پدر و مادرم هنوز روشن بود. بابا امشب بازجويي نمي كرد". روايت اين قسمت از داستان با توجه به شخصيت راوي قابل توجه است . شخصيت راوي ايجاب مي كند كه خواننده بيشتر از راوي بداند و وقايع را درك كند. پسر (راوي) بيشتر دانستن پدر را به خاطر موهاي سفيدش مي داند و وقتي كه برف موهايش را سفيد مي كند احساس مي كند كه بايد حرفهاي پدرش را درك كند (حالا كه موهايش مثل موهاي او شده).اما اين نوع روايت در قسمت اول ، كه از ديد راوي سوم شخص مستقل و آگاه است به هيچ وجه قابل قبول نيست، گرچه گاهي در سوم شخص نيز راوي از ديد پسر و از دريچه ي انديشه ها و ديدگاه او دنيا را ديده است
.
فاصله اي كه نويسنده به عنوان راوي از اثر گرفته با توجه به دو نوع روايت و برش هاي عمودي و افقي كه هر دو نوع روايت دارد اثر را قابل تأمل مي سازد. اما از اين هم نبايد گذشت كه شكستن روايت و قطعه قطعه ساختن آن با توجه به بلاك هاي متعددي كه در يك اثر كوتاه ايجاد كرده و پرش هايي كه در ذهن خواننده ايجاد مي كند از غرق شدن خواننده در متن مي كاهد و او را متوجه حضور نويسنده ـ راوي بعنوان راوي مي كند و اگر قرار بر ايجاد و تطبيقي از طريق تعويض نقطه ي ديد و روايت داستان بوده اين تعليق چندان زيبا ايجاد نشده است
.
نكته ي آخر روايت اينكه شعري كه داخل داستان از زبان شخصيت مقابل داستان نوشته شده خود نيز بخشي از روايت است كه رابطه ي پدر و مادرها و فرزندانشان و رابطه ي آنها با زمستان و كلاغها و قارقارشان را روشن و آشكار مي سازد. داستان در قسمتي كه با ديد راوي اول شخص روايت مي شود به تشريح دنياي درون شخصيت و آشكار سازي تفكر و احساس و ادراك او مي پردازد و انگيزه هاي رفتاري سرزده از شخصيت را با اشاره هايي كه به حالت ها و عواطف پيچيده ي ذهني و ويژگي هاي دروني شخصيت داستان مي كند روشن تر مي سازد " گفتم : حالم از همه شون به هم مي خوره ..." " پسر از خانه ها متنفر است. مصطفي گفت؛" همهي خونه ها چيزي واسه ي مقدس بودن دارن" مصطفي در مورد خانه ها و ساكنين اش به او توضيح مي دهد و سپس احساس اش نسبت به خانه ها عوض مي شود: " حالا خانه ها مهربان تر از قبل شده بودند." اين نوع از واقع گرايي ، باعث ايجاد نوعي از انحطاط در داستان شده (با توجه به اين واقعيت كه راوي با رغبت بسياربعضي واقعيتها (اميال شهواني و كثافات) را كاويده و در اميال شهواني و بي بند و بار ضمير آگاه و ناخودآگاه غرق شده است
|